خرید بک لینک
_"پیمان دعواش کن منو اذیت میکنه!"پیمان خندید و نگاهی به چهره لج باز نشمین انداخت و با شیطنت گفت:"ولش کن پریناز این هنوز بچست بزرگ نشده مث ما!" نشمین تا آن لحظه نصفه به در تکیه داده بود و به پهلو روی صندلی کمک راننده نشسته بود با حرص چرخید و صاف رو به جلو نشست و با بد اخلاقی گفت:"باشه دیگه! با هم دست به یکی کنین بعدا حسابتونو میرسم!"پیمان از آینه به صورت بانمک پریناز که میخندید نگاه کرد ولی با علامت پلیس قبل از عوارضی خنده روی صورتش ماسید."_نشمین صاف بشین"نشمین که حال و روز بهتری نداشت همزمان با

برچسب: نویسنده: ماهان رحمانی تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 13:22

نشمین حین خوردن ساندویچش گفت:"پیمان وایسا یه چیزی بخور بعد میریم دیگه"پیمان جدی گفت:"نه امشب باید برسم تهران" _"بابا یه ساعت راه مونده میرسی...یه کم استراحت کن. اصلا بزا من بشینم"پیمان مهربان نگاه سریعی کرد و گفت:"نه همین که امروز انقدر زحمت کشیدی خیلیه .لاقل بزار خودم برونم دیگه از این بیشتر شرمنده نشم"نشمین سرش را پایین انداخت زیر لب چیزی گفت. یک دفعه دوباره سرش را بلند کرد و گفت:"راستی ظهر واسه چی زنگ زده بودی بهم؟...یه چیزی میخواستی بگی نزاشتم.."پیمان دوباره مساله سخت پول شیشه هارا بیاد آور

برچسب: نویسنده: ماهان رحمانی تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 13:22

نشمین جلوی خانه پیاده شد و سویچ را به سمتش پرت کرد،پیمان سوییچ را در هوا گرفت و گفت:"این واسه چی؟"نشمین همزمان با باز کردن در گفت:"فردا برو سر قرار بعدش بیا دفتر پسش بده...شبخیر" پیمان که دیگر فهمیده بود روی حرف نشمین نمیشود حرف زد ،قبل از بسته شدن در صدایش کرد. نشمین منتظر برگشت و پیمان گفت:"ممنون. واسه همه چی"نشمین لبخند گرمی به لحن صادقانه پیمان زد و داخل شد. از خستگی توان ایستادن هم نداشت. دکمه آسانسور را فشرد و چشمهایش را تا رسیدن به طبقه مورد نظر بست. یکی از سخت ترین روز های زندگی اش را پ

برچسب: نویسنده: ماهان رحمانی تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 13:22

صدای ریز منشی منتظر در چهار چوب در توجهش را جلب کرد._"ببخشید یه آقایی دم در منتظره گفت باهاتون قرار داره" نشمین که فکر میکرد حتما پیمان آمده گفت:"بگو بیاد تو. فعلا هم کس دیگه رو قبول نمیکنم"منشی رفت و چند دقیقه بعد صدای تقه در و سپس صدای قدم های سنگینش آمد._"سلام وکیل بعد از این!"نشمین با شنیدن صدای گرم نیما سریع سرش را بلند کرد. _"نیماا!تویی!؟"نیما بیخیال روی مبل جلوی میزش نشست و پای راستش را روی پای دیگر انداخت._"جواب تلفن که نمیدی اینم جای سلامته!؟"نشمین گیج و کمی خشن گفت:"آخه تو که قرار نبو

برچسب: نویسنده: ماهان رحمانی تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 13:22

پیمان از واکنش عجیب نشمین جاخورد.خوب با توجه به رفتار های نیما و صمیمیت نشمین و نیما هر کس دیگری هم بود همین فکر را میکرد! حتی نارا هم خیلی راحت و صمیمی از نیما یاد میکرد. از همه این ها گذشته حس مالکیت نیما روی نشمین را از چند کیلومتریشان هم میتوانست حس کند.مخصوصا امروز، حالت تهاجمی نیما را به عنوان یک مرد به خوبی حس کرده بود. پس دلیل این همه حاشا کردن نشمین چه بود؟سوییچ را روی میز گذاشت وزیرلب معذرت خواهی خشکی کرد و سریع از آنجا دور شد. نشمین خودش را روی صندلی اش رها کرد و سرش را بین دستانش گرف

برچسب: نویسنده: ماهان رحمانی تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 13:22

_"سلام عمو میکاییل!"_"سَ..سلام دخترم. اتفاقی افتاده!؟" نشمین تمام معصومیت و التماسی که در وجودش بود را در صدایش ریخت و گفت:"راستش راجب یه مساله ای کارتون داشتم...یه سوال کوچیک!"_"دخترم راجب این قبرا که اون دفعه بهت گفتم..."_"نه نه مساله اینا نیستن...چیز دیگه ایه!"پیرمرد همان طور که به طرف تخت چوبی کنار خانه میرفت تا نشمین را سرپا نگه ندارد گفت:"اگه چیزی که بتونم کمکت کنم باشه برو چشم!"نشمین لبخند زد و گفت:"فک کنم بتونین...خب راستش..چجوری بگم...راجب پیمانه! پیمان کاوه!"پیرمرد از حرکت ایستاد انگا

برچسب: نویسنده: ماهان رحمانی تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 13:22

به سمت مرد جوانی که مشغول پتک زدن به صفحه فلزی بود رفت و صدایش را صاف کرد و پرسید:"ببخشید آقا...من دنبال کاوه میگردم..."مرد پتک را روی زمین گذاشت و پرسید:"کاوه...کدوم کاوه!؟" _"پیمان کاوه.."_"آهان...بیاین نشونتون بدم."مرد جوان نگاهی به پشت سر انداخت و با دیدن شلوغی از رفتن به آن مسیر صرف نظر کرد. همان طور که به سمت ورودی گاراژ میرفت گفت:"بیاین از این طرف..."نشمین آرام دنبالش راه افتاد. مرد از وارد کوچه کنار گاراژ شد و با وارد شدن به بن بست باریک ،ترس کمی نشمین را قلقلک داد. یواش یواش قدم هایش ل

برچسب: نویسنده: ماهان رحمانی تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 13:22

صدای کشدار و پراز لوندی افکارش را به هم ریخت:"کاوه...کجا رفتی عزیزم!؟"بیخیال تیشرت اش را از روی زمین برداشت و همان طور که تنش میکرد با لحن خشکی گفت:"پاشو برو بیرون!" _"برم بیرون!؟ کجا برم من که تازه اومدم!"و بیخیال خنده بلندی از سر داد. پیمان دست به کمر روبه رویش ایستاد. _"گفتم پاشو لباستو بپوش برو بیرون!"دستان سفید و کشیده اش را روی بدنش گذاشت و مشغول بازی با یقه تیشرتش شد و گردنش تا جایی که ممکن بود عقب برد. _"کاوه جونی...چرا بد اخلاق شدی!؟"پیمان کلافه مچ هایش را گرفت و وادارش کرد بلند شود. _

برچسب: نویسنده: ماهان رحمانی تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 13:22

و باشنیدن نامش ،خوشحال در را باز کرد. بیخیال آسانسور پله هارا دوتا یکی طی کرد و پشت در چوبی آپارتمان منتظر شد. چند لحظه بعد در باز شد و نشمین در چهارچوب ظاهر شد._"سلام..بیا تو." سلام خجالت زده ای کرد و داخل شد. اولین چیزی که بعد از بسته شدن در حس کرد سلام خوشحال پریناز بود:"سلااام پبمااان!!"لبخند گرمی زد و کنار دخترک زانو زد تا هم قدش بشود._"سلااام خانوم! چطوری ووروچک!؟"_,خوبم! چرا انقد دیر اومد!؟"پیمان لبخندی به لحن پریناز زد و گفت:" مگه خونه خالم هر روز اینجا مزاحم نشمین جان بشم!؟ الانم واسه

برچسب: نویسنده: ماهان رحمانی تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 13:22

پیمان نفس عمیقی کشید و بالاخره سرش را به سمتش چرخاند. _"چون وثوق عادتشه...اگه بخوای جزو گروهش شی یا میتونی یا میمیری!!! با این وضعیم که من دارم.. .انتخابش مشخصه!" نشمین لب های خشک شده از ترس هجوم برده به جانش را با زبان خیس کرد. عجیب تر این بود که پیمان کاملا آرام به نظر میرسید. هرچند اگر نشمین میتوانست آشوب درونش را ببیند هیچوقت این فکر را نمیکرد. _"میخوای چیکار کنی...؟ میری؟"پیمان سری تکان داد و با لحن معمولی و همیشگی اش گفت:"آره.کار دیگه ای نمیتونم بکنم...اونم نکشتم این یکیا میان یقه امو میگ

برچسب: نویسنده: ماهان رحمانی تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 13:22

صفحه بندی